بایگانی دسته بندی ها: اشعار

اکنون را ندیده بگیر

 

در شهری به این بزرگی و درندشتی

یک جای امن برای گردش خیالیم نیست

چشم ها تعقیبم می کنند

دستها می ترسانندم

تا به کی در نفسایم قایمت کنم

تو را که در مرکز تپش های دلم

حضور داری

با من به غار امن سفر کن

به غار خواب کهف

آه …

اکنون را ندیده بگیر

در ورای قرن های رویایی

یک شهر تازه ای است

که می گویند

ورد زبان رهگذرانش

سلام هست.

ابوالفضل علیمحمدی