بایگانی دسته بندی ها: خاطرات

خاطرات

۱.شاید کلاس سوم ابتدایی بودم که برادر بزرگترم به کمک یکی از دوستانش کمد یا قفسه ی کوچک دو طبقه ای به نام کتابخانه ی غیر درسی خانوادگی در خانه ی ما ایجاد کردند و با وسایل ابتدایی آمیزه ای از دو رنگ زرد و سفید یا کبود، آن را تزیین کردند (سال ۱۳۴۳) و چند جـلد کتاب در آن جای دادنــد.برادرم با پول تو جیبـی خود هر ماه کتاب تازه ای می خـرید و من بدون اینـکه بتوانم آنها را بخوانم جلدشان را نگاه می کردم و سوالاتی از برادرم می کردم.از سال ۱۳۴۷ یعنی از کلاس هفتم ((آن سالها دوره ی دبستان شـش سال و دوره ی دبیرستان نیز شش سال بود)) برخی از مطالب سطحی و ساده از مایک هامر را که در آن سن برایم جاذبه داشت،می خواندم. سالهای بعد جذب شدم به ماهـنامه ی مکـتب اسـلام و شاهکار استاد محمد حسـین شهریار (( حیدر بابایه سلام )) و نیز کتابهای کودکان که مرحوم صمد بهرنگی پایه گذار آن بود.علاقه ام به کتابهای غیر درسی گاه مرااز خواندن درسم باز می داشت. در تابستان و روزهای تعطیل  که پس از صبحانه در اتاق نشسته و مطالعه می کردم، چنـد بار موجب عصبانیـت مادرم شدم، طوری که یک بار نیمه شوخی و نیمه جدی مرا با جارو از اتاق بیرون کرد… مرحوم  پدرم  نیز که خود علاقمنــد به کتاب و درس بخصـوص کتاب هـای مذهبی و کلـیات سعدی بود، هراز چنــدی از افراط در مطالعه شبانه ی من،به بهانه ی دیر بلند شدن برای نماز صبح انتــقاد می کرد.اما من احساس می کردم که کتاب نه بخشی از زندگی بلکه همه ی زندگی من شده است…به هر حال اولین شعرم بدون مشورت با کسی حدود سال ۱۳۵۱ در تهران مصور چاپ شد.آن هفته نامه ی وزین در آن سال مسابقه ای به نام (( مسابقه ی شعر )) برگزار کرده بود.خیل جوانان مستعد شاعری با  ارسال اشعارشان به آن نشریه در حقیقت خود را محک می زدند. من نیز چنین کردم اما شــعرم به مرحــله ی نهایی نرسید و مقامی کسب نکرد فقـط در حــد چاپ تشخیص داده شد.تمتــم آن شعر را به خاطر ندارم و اگر نســخه ای باشد در میان انبوه کاغذ پاره هایم مدفون شده است، اما شروعش چنین بود:

 آموختم

که زندگی سراب است

و آبی در کویرش نیست…


۲٫ در سال ۱۳۵۶ شــادروان منوچهر آتشی شاعر معروف معاصر، سـر پرستی صفــحه ی ادبی نشریه ای را برعهــده داشت .آتشی را با شعر  اسب سفید وحشی  اش می شناختــم.دفـــتر کارش رفتم و شعری از خودم را با عنــوان من نگفتم با برگ  خواندم .چهره ی درشت استخوان این شاعر نجیب جنوبی خسته به نظر می رسید.وقتــی شعرم را شنید،لبخند کم رنگ رضایت آمــیزی  زد،یعنی که پسندید و وعده ی چاپش را داد.این شعرنام مرا در بین همکلاسی های دانشگاهیم به عنوان شاعر تثبیت کردو برخی از دوستان آن را حفظ کرده و می خوانـدند . راستــش از تـعریف های دوســتان دیر پسندم نوعی احسـاس  رضایت و شادی و شعف درونی کردم.

۳.در سال ۱۳۵۲ روزنـامه ی اطلاعات شب شــعری برای استاد محمد حسین شهریار تــشکیل داده بــود. وقتی سالن مملو از جمعیــت شد، شــهریار در حالی وارد سـالن شد که سناتور مسعودی صاحب امتــیاز آن روزنامه  و مــحمد علی سپــانلو “شــاعر” زیـر بغل شهریــار را گرفته و به طرف سن هدایت می کردنــد. من به طور تــصادفی در کنارمرحوم فتحی آتشباک نشسته بودم. سپانـلو ضمن معرفی شاعر، بـــند هایی از هذیـان دل را قرائت کرد:

آن دور نـــمای سوسنــــستـــان         وان باد که موجها برانگیخت

وان موج که چون طنین ناقوس         دامن به افق زد و فرو ریخت

آن دود کــه در افـــق پـــراکنـــد         وان ابر که با شفق در آمیخت

                            شرح ابدیت تو میگفت

شهریار پیش از شعر خوانی، خطاب به سناتور مسعودی، گلایه ای به دربار فرستـادند و فرمودند:” ادبیـات و فرهنگ هر کشوری از ادبیـات و فرهنگ اقوام آن کشور تــشکیل می شود، خواهش می کنــم که این پیـام مرا به شخص اول کشور بــرسانید که چرا نمی گذارند شعر و ادبیات ترکی چاپ و منتشر شود.” حاضران در سالن، شهریــار را با کف زدن های متــوالی تـــشویق کردند. متــاسفانه این اتـفاق در هیچ یک از سال شمارهای مربوط به زندگی شهریار چاپ و نــوشته نــشده است.بعدها که این خاطره را با آقا هادی یادگاراستاد شهریار در میان گذاشتم ایشان هم آن خاطره را به خاطر آوردند و گفتند که من هم آن بزرگداشت را دقیقا به یاد دارم ولی به جهت صغر سنم در بیرون از سالن سخنرانی با همسن و سالانم بازی می کردیم…

۴.علیرغم حشر و نشر نسبتاً مداوم با استاد شهریار در دهه‌ی آخر عمر پربرکت ایشان، هــرگز به خودم اجازه نــدادم که از شــعرهای خودم در خدمتشـان قـــرائت کنــم چرا که می‌تــرسیدم گوشش را آزار بـــدهم. آخر مدام می‌گفت که هر شعر فروتـــر از شعر حافظ،گوشش را می‌آزارد. یکی دوبــار هم پرسید که فلانی به نــظرم شما شعر هم می‌گویید، اگر دارید بـخوانید. جواب دادم، نه استــاد؛ من کار تــحقیقی انجام می‌دهم و سروده‌ای نـــدارم استــاد،در مقابل جوابم نـگاه کاوشگرانـه‌ای می‌کرد و می‌فرمود: آره دیگه یا بــایــد شاهکار ساخت و یـا نـــباید سرود.  

۵. با شعرهای «نصرت رحمانی» شاعر معروف و عصیـــانی شـعر معاصر از اوایل دهه‌ی پــنجاه آشنائی داشتــم اما اولین دیــدار خصوصی‌ام در فـروردین سال ۱۳۷۴در منـــزل شخصی متعلق به خانم ایشان در رشت بود. گزارشی از آن دیدار و دیــدارهای بـعدی در «کارنامه» ام به چاپ رسیده است. اما شعری که تــقدیم به آن وارث نـیما و هدایت کرده بودم چنین شروع می‌شد.

تندیس

 پشت سر تندیس

 قدیس، پشت سر قدیس
 
 برگشتم از کنار پنجره

بستم دریچه را

 برگفته‌ام دلیل
 
 ندارم، نداشتم

آیا به نفی هم

 باید دلیل داشت؟

نــصرت به نــقاشی هم علاقمند بود، وقتی وارد خانه‌اش شدیم نـقاشی می‌کشید و وقتی خداحافظی کردیم به سراغ

پرتره‌ی نقاشیش رفت.

۶- دل مشغولی های تحقیقی مجال پـرداختن به شعر را به طور حرفه ای به من نــداد ، اما طبـــع آزمائی هایم تا کنون هم ادامه دارد.کارهای پـــژوهشی خود را مدیون تـشویق های دکتر ضیاء الدین سجادی و دکتـرعبــدالحسین زرین کوب از زمان دانـــشجویی در دانـــش سرای عالی تـــهران هستم .مرحوم دکتر سجادی بعد از اتمام کنگره جهانی حکیم نظامی در تبریز ( سال ۱۳۷۰) ، یک شب در منــزل میهمانم شد و فیش هایم را در مورد “فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه در شعر شهریار” دیــد و راهنماییهای ارزنده ای کرد .آن کتاب را در سال ۱۳۷۱ در تبریز به چاپ رساندم.پیش از آن هم کتاب کوچکی به نام “از داستانهای عامیانه چه می آموزیم” را با ارشادات دکتــر زرین کوب به چاپ رسانده بودم .

 ۷- متن تــرکی ” ثـــعلبیه” (روباه نــامه یا تـــولکی ناغیلی) از روی نـسخه های خطی و میرزا شفیع واضح تبریزی و نیز کارنامه دو شخصیت نامدار آذربایجان (استاد محمد عابد و استاد یحیی شیدا) یـــادداشتهایی نـــوشتند که جزو افتخارات ادبی ام هستند .در ۲۶ فروردین ۱۳۸۳ اســتاد شیدا در صفه ای ادبی و به زبان ترکی در مهد آزادی مطلبی در ارتباط با کارهایم نوشت و با این دو بیت تشویقم کرد:

                               ال قولون وار اولسون قلمین کسگین

                               اثــــرلر یــــارادسین قـــلمین ســـنین

                               جاودان قـــالاجاق هــر بیــــر اثـــریــن

                               زامـــان گدشینـــدن نه غمـین سنین

به حقیقت می دانم که آثارم مصداقی از دو بیت فوق نیستند ، اما تشویق های استادانه انرژی مضاعفی را برای نوشتن ایجاد کرد .

 ۸-پس از چاپ “حافظ قدسی”  بـــسیاری از اهل فضل از جمله استـــاد عزیز دولت آبادی با نـوشتن مکتوب مفصل و استاد علی نظمی به وسیله تــلفن بارها اظهار محبت کردند که اگر عمری بــاشد تنــقید و تقریظ های نـــوشته شده در ارتباط با کتـــاب هایم را که خود کتاب مستــقلی را تشکیل می دهند چاپ خواهم کرد .استاد عزیز دولت آبادی به رحمت ایزدی پیوسته و با استاد علی نظمی حداقل هفته ای یـکبار تماس تلفنی داریم.از بدیهه سرایی استاد نظمی خاطره ای دارم و آن ، این است که در تاریخ (۲۳/۱۱/۸۴) استاد بی خبر از فوت پدرم تلفن کرده و ضمن جویـــای حال ، نکته ای را بیان فرمودند که من اجرای آن نکته را به جهت فوت پدر به بعد موکول کردم .تــسلیتی گفتــند و گوشی را گذاشتند .چند دقیقه ای طول نکشید که دوباره تلفن کردند و دو بیتی را که در آن فاصله گفته بودند بــرایم خواندند که زیــنت بخش مجلس تـــرحیم پدرم شد :

                          خالی است خانه بی تو کجا رفته ای پدر

                          ما را نــــدیده ســـیر چــرا رفتـــه ای پـــدر

                          در هیچ جا سراغ تـــو را کس نمی دهـــد

                          گویـــا بـــه پیــشگــاه خدا رفتـــه ای  پـدر